...::::کلبه ی مصطفی::::...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ..
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون قطره تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار یا یار به من یا هردو بمیرمو به پایان برسیم
که صدای آنها شنیده می شد. شمع اول گفت : اسم من صلح هست بنابراین هیچ کس نمیتواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که بزودی خاموش خواهم شد . پس شعله ی آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد. شمع دوم گفت : من ایمان نام دارم و احساس میکنم که کسی وجود مرا ضروری نمی داند و لازم نیست بیشتر شعله ور بماند . وقتی سخنش به پایان رسید ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد نوبت به شمع سوم رسید . او با ناراحتی گفت نام من عشق است .من دیگر قدرت روشن ماندن ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمییت مرا درک نمی کنند.مردم حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را نیز فراموش کرده اند. طولی نکشید که او هم خاموش شد. ناگهان پسرکی وارد اتاق شد و دید که از ۴ شمع ۳ تا خاموش شدند. پسرک به آن ۳ شمع خاموش گفت: شما ها چرا خاموشید؟ مگر قرار نبود تا وقتی که تمام می شوید روشن بمانید؟ و سپس شروع به گریه کرد ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت: نگران نباش تا زمانی که من هستم میتوانی به وسیله ی من آن ۳ شمع خاموش را روشن کنی نام من امید است. در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند... ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثل قايم باشك! ديوانگي فرياد زد:آره قبوله من چشم ميذارم! چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند. ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن كرد:يك ... دو ... سه ... همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند. نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد. اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت! طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق. آرام آرام همه قايم شدند و ديوانگي همچنان ميشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار ! اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد قايم كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به 100 نزديك ميشد كه عشق رفت وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد دارم ميام... همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود! بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود. ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است. ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن را با تمام قدرت به داخل گلهاي رز فرو كرد. صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلئي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت. شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت: حالا من چكار كنم ؟ چگونه مي توانم جبران كنم؟ عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم از اين به بعد يار من باشي. همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي كشيدند. "مادر" ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.. .پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد..... صبح سراغ مادرش رفت..... وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود سلام دوستان یه مطلبی هست که می خوام به شما بگم : من دیگه نمی تونم تا بعد از کنکور به روز بشم .منو ببخشید ولی هر چند وقتی میام و فریاد های شما رو می شنوم . واسم دعا کنید ... مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.» مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.» پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟» مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد. دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود. " تمام آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني. مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني. مي رسد روزي كه شبها در كنار عكس من نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني ... چمدانش را برای سفر بست ، نگفتم : (( برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده .)) یه روز بهم گفت؛میخوام باهات دوست بشم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام نــــه باورم نمی شه که تــــو من و از یاد ببری تولــــدم شد بی وفا از تــــو نیومد خبری چشمای مـــن خشک شد به در حالا کـــــی بـــی وفا تر بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره این و بدون دستای مــن گرمی دستات و می خواد تو رو به عشقمون قسم اون روزا رو یــــادت بیار حتی دیگه خـــدامونم به دادمون نمی رسه گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه تـــو رو خدا بهش بگین صبر منم ســـراومده خدابه من بگو چــــرا خوشی به من نیومده بهش بگیـــن سراغشو از کس و ناکس می گیرم بهش بگین اگه نیاد تـــو انتظارش می میرم آخه چـــرا نگاه اون چنگی به دل نمی زنه می گن یکی تــو قلبش جونمو آتیش میزنه فقط خدا ازت می خوام دست تـــوی دستاش یزارم جز آرزوی دیدنش هیچ آرزوی ندارم بازم می گم دوستت دارم کاش عشقمون جون بگیره برگرد بیـــا به کلبمون تا سر وسامون بگیره ببخش اگه قسمت نشد تـــوی چشات نگاه کنم یا سر رو شونه ات بزارم اسم تــــو رو صدا کنم تـــو هم منو بزار بـــــرو امــا بـــدون رسمش نبـــود جز تــــو آخه کی و دارم دلیل رفتنت چــــــــــی بود اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبــــرم بده خـــدا گرفتــــی عشقمو جـــواب قلبمو بــــده اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفائی نیست وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم هر شب وقتی تنها می شم حس میکنم که پیش منی دوباره گریم می گیره انگار تو اغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمام با این که نیستی پیش من انگار دستات تو دستام بارون می باره و تورو دوباره پیشم میبینم اشک تو چشمام حلقه میشه دوباره تنها میشینم قول بده وقتی تنه میشم بازم بیای کنارمن شبهای جمعه که میاد بیای سرمزار من دوباره یاد تو شد زمزمه نبودنم بیبین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم خاک سر مزار من نشونی از نبودنم بارون می باره و تورو دوباره پیشم میبینم اشک تو چشمام حلقه میشه دوباره تنها میشینم قول بده وقتی تنه میشم بازم بیای کنارمن شبهای جمعه که میاد بیای سرمزار من به زیر خاک هستم هنوز نرفتی از خیال من غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من دیگه فقط ارزومه بارون بباره رو تنم دوباره لحظها سپرد من و به باد رفتنم بارون می باره و تورو دوباره پیشم میبینم اشک تو چشمام حلقه میشه دوباره تنها میشینم دیگه فقط ارزومه بارون بباره رو تنم رو سنگ قبرم بنویس تنها ترین تنها منم
می دونی اگه به عمق هنر فکر کنی شاید تا مدتها به هیج جایی نرسی من خودم یک روز تمام روی صندلی نشستم و فکر کردم شاید باور نکنید تا نزدیکای ظهر فهمیدم که هیچ چیزی راجب به هنر نمی دانم ولی نزدیک های غروب آفتاب با خودم گفتم باید حتما به یه نتیجه ای برسم و نزدیک دو ساعت بعد فهمیدم...
آره از نظر من هنر فقط این نیست که یک اثر هنری مثل منا لیزا یا هر کدام دیگر از هنر مندان بزرگ باشد به نظر من یک خط تیره بر یک تکه کاغد پاره می تواند خود اثری باشد بی نظیر حالا خوشحال می شم اگه ببینم نظر شما را منتظر نظرهای سلام من دوباره اومدم خوبيد همتون ؟ خدا رو شكر . به قول يكي از دوستام كه مي گفت : سكوتم از رضايت نيست دلم اهل شكايت نيست وقتی به خود آدمها نگاه ميکنی و لبخند ميزنی لبخندی تلخ چه نيازی به لطيفه و جک هست و وقتی همونها رو ميبنی با هزاران مشکل و درد چه نيازی به آن دارند که درد مرا بدانند ؟ پس من ازدردم هيچي نميگم ولي خيلي خسته ام خيلي یک ورق ترانه در کوچه تنهایی دل در یک ورق ترانه گفتم ازعشق از تنهایی شقایق آخه من از قبیله عاشق پرستم * * * * ای نا آشنای کوچه ها غریب این کوچه شدی من وارث کوچه غم تو مثل یه سایه شدی * * * * من از قبیله عشق " خسته تنم اون عاشق می نخورده مست "منم تو اون غریبه و نا آشنا به کوچه ها منم مسافر شب و دلواپس لحظه هام * * * * اینروزای سخت قفس در آرزوی یک نفس پایان این قصه همین نه راه پیش نه راه پس * * * * تو این شبای خستگی پیدا نشد حتی قاصدگی سلام من بتو همدم زندگی بتو (تنهایی) دوست همیشگی زندگی چیست، چه معنا دارد؟ زندگی بارانی است پر ز توفان بلا و رفتن زندگی طغیانی است نا به هنگام و غریب زندگی مردن تدریجی قلب من و توست زندگی پر ز بلاست زندگی تلخ ترین اجبار است

















![]()

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ؟، رویم را برگرداندم.
حالا او رفته ، و من
تمام چیزهائی را که نگفتم ، می شنوم .
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم : (( اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود . ))
فکر می کردم از تمام آن بازی ها خلاص خواهم شد .
اما حالا ، تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهائی است که نگفتم.
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهائی که نگفتم ، زندگی کنم. 
بهش لبخند زدم وگفتم؛آره میدونم فکر خوبیه،منم خیلی تنهام
یه روز دیگه بهم گفت؛ میخوام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم وگفتم؛آره میدونم فکر خوبیه،منم اینجاخیلی تنهام
یه روز دیگه بهم گفت؛ میخوام برم یه جای دیگه،جایی که هیچ مزاحمی نباشه آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
براش یه لبخند زدم وگفتم؛آره میدونم فکر خوبیه،منم خیلی تنهام
یه روز دیگه توی نامه برام نوشت؛من اینجا یه دوست پیدا کرد آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
براش یه لبخند کشیدم وزیرش نوشتم؛آره میدونم فکر خوبیه،منم اینجاخیلی تنهام
یه روز دیگه توی نامه برام نوشت؛ من قراره با دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام
براش یه لبخند کشیدم وزیرش نوشتم؛آره میدونم فکر خوبیه،منم اینجاخیلی تنهام
حالا اون دیگه تنها نیست واز این بابت خوشحالم وچیزی که بیشتر از اونخوشحالم میکنه
اینه که هنوز نمیدونه من خیلی تنهام 




![]()
قشنگتون میمونم

![]()
![]()

| Design By : Night Skin |



